پی نوشت


به اعضای ستادِ انقلاب فرهنگی رک و راست گفته بود فرهنگ، انقلاب برنمی‌دارد
.

 

پ.ن1: سیروس علی‌نژاد و سیمین روشن. مجله‌ی بخارا، ۷۲و ۷۳ (مهر ـ دی ۱۳۸۸)

پ.ن2: لانگ شات

بی حرف


این باران، نماز شکر دارد. نقطه سرخط  .


ملا و شراب فروش

 

ایمان کاربردی

 سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد.

ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل!.

یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید.

ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود.

اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیری نپایید، صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد خسارت خواست !

ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند !

قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلویی صاف کرد و گفت : نمی دانم چه بگویم ؟! سخن هر دو را شنیدم :

- یک سو ملا و مومنانی هستند که به تاثیر دعا و ثنا ایمان ندارند !

وسوی دیگر مرد شراب فروشی که به تاثیر دعا ایمان دارد …!

 

پ.ن: پائولو کوئیلو

پ.ن: کمی به خودمان نگاه کنیم

پدر، هوای روی تو دارم ، نمی گذارندم

 

 

تو نمی دانی غریو یک عظمت، وقتی که در شکنجه ی مرگ، نمی نالد چه کوهیست

 

پدرم به زعم این زمینی ها، نه شهید بود و نه جانباز . پدرم در واقع در دم و دستگاه اینها، هیچی نبود. معلوم است که نبود. به جز سوابقی ناقص در سپاه، نه پرونده ای در بنیاد جانبازان داشت و نه دنبال پول و امتیاز بود. بچه هایش هم که غر می زند که پس ما چی ؟ نگاهی می کرد و می گفت محکم باشید و سعی کنید روی پای خودتان بایستید.

ما هم ایستادن را یاد گرفته بودیم  تا همیشه و یاد گرفته بودیم که پدر جانباز خاموش است و روزی که بیدار شود روز گریه های ما است. روز مظلومیت پدر در خاکسپاری . روزی که نه تکه شهدا میزبان گریه هایمان شد و نه تکه ایثارگران.

بردنش تکیه نام آوران. می دانی، آخر آنجا جای امثال پدرم و خانواده هایشان بود. همان ها که نه پرونده ای در بنیاد جانبازان داشتند و نه دنبال پول و امتیاز دویده بودند.

 روزهای پردردی بود. چشم هایمان به چشم های بسته پدر سفید شده بود و از اذیت ها و کم کاری های بیمارستان سپاه (صدوقی) که ولله ظلم آشکار بود نمی دانستیم که به کجا پناه ببریم. سخت گذشت اما لعنتی کاش نمی گذشت. به ظلم ها خو می کردیم همانطور که به چشم های بسته پدر خو کرده بودیم. اما حالا ... ناباوری تمام خانه را پر کرده است.

همه مان حس می کنیم بابا خانه است. روی مبل همیشگی اش خوابیده و صدای خس خس نفس هایش می آید و صدایی که هر از گاهی می گوید محکم باشید و روی پای خودتان بایستید.
 پدرم چای دوست داشت. چای و سیگار. سیگار نجات دهنده ریه های پر از سم های شیمیایی اش بود. نمی گذاشت که ریه ها از کار بیفتند. همان لعنتی هایی که پر از خون شدند و یک ماه توی بستر بی نفس خواباندنش. همان ها که خس خس هایشان امید خانه ی ساکتمان بود و استرس کار نکردنشان روز و شب همه مان را نگران می کرد.

پدرم ناله نمی کرد. قسم می خورم که درد هایش را به کوه می دادی، از هم می پاشید اما پدر ناله نمی کرد. پدر از شش ماه پیش در سراشیبی افتاده بود و بهار 90 چهره اش آنقدر شکسته شده بود که دیگر نمی شد گمان کنی این همان مرد 6 ماه گذشته است. از درون فرو پاشیده بود و گرچه خودش می دانست و بعد ها گفتند که گفته بود در چه روزی خواهد رفت، اما به خدا قسم تا آخرین لحظه که به هوش بود با صدای محکم حرف می زد و به دلمان امید و استقامت می داد.

به خودم وعده داده بودم وقتی که برگشت خانه، سرم را می گذارم روی سینه اش و قد تمام ثانیه های پر درد این یک ماه گریه می کنم و مطمئن بودم که پدر می گفت: برای چه گریه می کنی. من که چیزیم نیست. حالم خوب می شود اما پدر، هرگز برنگشت.

ظهر آنروز خانه بودم که نفسش بالا نمی آمد و انگار چیزی در گلویش گیر کرده باشد سرفه می کرد. ظهر آنروز خانه بودم که مادر فشارش را گرفت اما بدون نشان دادن وحشتش به برادرم اشاره کرد که راهی بیمارستان شویم. زیر بازوهای پدر را گرفتیم و سوار ماشین شدیم. به اورژانس که رسیدیم دویدم و صندلی چرخدار آوردم. یک راست بردنش اتاق احیای اورژانس.
قلبش بیداد می کرد. 300 ضربه در هر دقیقه. ریه های پر از خون و خونریزی داخلی. برادرم و مادرم در اورژانس بودند و من هنوز نمی دانستم ماجرا چیست. از پشت شیشه به برادرم اشاره کردم که حالش چطور است؟ گفت: حالش خوب است اما دروغ بود. به التماس از مادر یک دقیقه رفتم داخل. پدر می لرزید انگار که در دریای یخ افتاده باشد و تند تند نفس می کشید. طاقت نیاوردم برای اینکه گریه ام را نبیند دویدم بیرون و سر گذاشتم بر دیوار ...

پدر در راه سی سی یو، قلبش از این همه خستگی، ایستاد و باز پدر ماند و اتاق احیاء و دستگاه شوک. همه مان را از اتاق بیرون کرده بودند. من بودم. مادر و برادرم. عمو و مادربزرگ و خواهرم هم آمدند. چشم های گریان و لبهای دعاگو ... پدر به کما رفته بود ...

بعد از آنروز، روزها گذشت. هفته ها. از سی سی یو به آی سی یو رفت. من غصه ام گرفته بود، آی سی یو نمی گذاشتند بایستی اما سی سی یو بهشت بود. هر لحظه که اراده می کردم، دستش را می گرفتم. می بوییدم و می بوسیدم و به اش می گفتم خوب می شوی بابا ... دیگر همه می دانستند که کجا می توانند پیدایم کنند. توی ماشین. جلوی بیمارستان. زل می زدم به پنجره بسته ی اتاق و با پدر حرف می زدم. ساعت ها ساعت ها ساعت ها ...

بابا خوابیده بود. نه بهوش بود و نه نفس داشت. هفته آخر بود که بابا در بیهوشی چشم هایش را باز کرده بود و بی آنکه مردمک سیاه داشته باشد، زل می زد به سقف. کم کم در همان وضع پلک هم میزد. با پدر حرف که می زدی دهانش را تکان می داد و روزهای آخر لبخند عجیبی روی لبهایش بود . من و برادرم لبخندش را دیده بودیم. ذوق زده آمده و به مادر نوید روزهای خوش را داده بودیم. اما پدر انگار قصد رفتن داشت. خاطره لبخندش این روزها فقط دلمان را خون می کند. مادرم می گوید دوست هایش به استقبال امده بودند.

نشد ... نشد که گریه کنم. نشد که مثله همان شبهای پشت پنجره، گریه کنم ... مادرم خاموش شده است و من می ترسم که سکوت دیوانه اش کند. به خودم قول دادم که قوی باشم و گریه بماند برای تنهایی ها ... اما گلویم قد تمام بغض های فرو خورده ام درد می کند گرچه به خودم نهیب می زنم که قوی باش ... که قوی باش ... که قوی باش ... اما گلویم خون است، خون ...

 

پ.ن: ۱۲ اردیبهشت ماه ۱۳۹۰ لعنتی

پ.ن: از همه دوستان و همکاران خوبم که همدردی خودشونو درمنزل، مراسم ختم و بر سر مزار به وسیله حضور، تاج گل، بنر، تلفن، اس ام اس و کامنت نشان دادن، بی نهایت سپاسگذارم و برای همشون آرزوی سلامتی و شادی دارم.

پ.ن: تمام

 

 

تلخ. تلخ. تلخ



هوای روی تو دارم ، نمی گذارندم

مگر به کوی تو این ابرها ببارندم

مرا که مست توام این خمار خواهد کشت

نگاه کن که به دست که میسپارندم؟



پ.ن: 


15 روزه که هرروز تحلیل رفتن پدرم رو به چشم دیده ام و نمی دونم فردا چی می شه  ...

واست بی تابم و بی خوابم و می دونی دلتنگم


همین امروز یکی در زد، خدا رفت و در و وا کرد


اشک ریختن مدل های مختلف دارد. اشک هایی که می توانند مدلشان از یک صبح تا شب عوض شود. اشک های صبح از سر درد و ترس و وحشت و اشک های شب از سر شوق و شادی. روزه بدی بود. امسال برای اولین بار هیشکدوممون سر سفره هفت سین نمی شینیم و عکس یادگاری نمی گیریم. دلشو نداریم جای خالیه بابارو ببینیم.

بابا، سفره هفت سین رو دست نخورده نگه می داریم. از هیشکی عیدی نمی گیریم. دشت اول، لبخند اول، صدای گرم یا مقلب القلوب سر سفره ای که هزار سین سلامت داره ماله توئه. مخصوص تو. زود برگرد تا عید بشه ...



پ.ن: از آی سی یو بوی خبرهای خوب میاد. خدایا شکرت. شکرت خدایا

پ.ن: بابام رو دعا کنید ...



تولدم



سال های پیشین را، کوچ کرده ام. سال های بعد را رفته ام





به بهانه سالگرد درگذشت منوچهر احترامی


  نوکر خودش، ‏آقای خودش

 

‏‏یکی بود، یکی نبود. اگر هم بود، کسی نبود. یک نفر بود که چندین و چند سال پیش به دنیا آمده ‏بود و مامان و باباش اسمش را گذاشته بودند میرزا. کوچک که بود توی خانه صدایش می‌کردند رامین. مدرسه که رفت، پدرش دید که این نورچشمی عزیز خیلی تنبل است؟ اسمش را گذاشت شازده‏. درسش که تمام شد، نه سواد یاد گرفته بود، نه کاری بلد بود. ناچار اسمش را گذاشت مهندس. شناسنامه که باب شد، مأمور ثبت احوال از پدرش پرسید: اسم نورچشمی را در سجل چی بنویسم؟ پدرش گفت: شازده ‏رامین میرزای مهندس.

‏الغرض، شازده ‏رامین میرزای مهندس بزرگ شد و زن گرفت و به اتفاق زنش دارای دو تا پسر کاکل زری شدن. اولی در ماه ‏مرداد به دنیا آمد؟ اسمش را گذاشتند بهمن. دومی در ماه ‏شعبان متولد شد، اسمش را گذاشتند رجب؛ بهمن به مادرش رفته بود و رجب به پدرش. ‏بگذریم. شازده ‏رامین میرزا که حالا دیگر برای خودش کر و فری به هم زده ‏بود، یک خانه ویلایی نوساز در شمال شهر برای خودش دست و پا کرد. چار قران پول نقد هم از پدرش به ارث برده ‏بود که خواباند توی حساب پس‌انداز بلند مدت و شد نوکر خودش، ‏آقای خودش.

پ.ن: به رنگ آسمان، کتاب طنز. حوزه هنری، مطلب از کتاب نیوز


ادامه نوشته

بعضی چیزها همه چیز است


اتفاق های نبایدی


بعضی اتفاقات نبایدی است. یعنی نباید اتفاق بیفتد. مثلن جدایی پدر و مادر. بچه ها دردشان می آید. زخم می شود قلبشان جوری که شاید دیگر هیچ وقت این زخم خوب نشود. یا مثلن مردن کسی. فامیل یا دوست . آدمیزاد ناامید می شود از زندگی. یک جوری که انگار تا مدت ها، مرگ را جلوی چشم هایش می بیند. برای بعضی ها هم نبایدی، از دست دادن یک یادگاری است. حس می کنند تمام گذشته شان را از دست داده اند. نبایدی ها، همان هایی است که احساسات آدم ها را یک عمر جریحه دار می کند.

همه اینها را همینجوری گفتم که اتفاق نبایدی زندگیم را بگویم. اتفاق نبایدی زندگی من، خراب نشدن خانه مادربزرگم بود. خانه ای که ریشه هایم درونش سفت شده بود. خانه ای که حیاط داشت و حیاطش پر از دوره هم جمع شدن ها و خندیدن ها و گریستن ها بود. خانه مادربزرگم در یکی از کوچه پس کوچه های قدیمی اصفهان، طعمه شهرسازی های مدرن شد. نه که بگویم شهرسازی مدرن بد است اما یک چیزهایی هست که باید بماند تا آدم ها احساس بی کسی نکنند. احساس غربت. تا آدم ها هر روز از جلوی خانه ای که حالا فقط خاک است و خاک، رد نشوند و بغض نکنند و خاطره ها به ذهنشان حمله نکند.

خواستم بگویم، بعضی وقت ها همه سازمان ها و آدم ها باید دست به دست هم بدهند تا یک چیزهایی خراب نشود و بماند. بعضی چیزها همه چیز است.



مصر

این ورق از تاریخ، به نام مصر است


[...]
اینجا
خاورمیانه است
سرزمین صلح‌های موقت
بین جنگ‌های پیاپی
سرزمین خلیفه‌ها، امپراتوران، شاهزادگان
و مردمی که نمی‌دانند
برای اعدام یک دیکتاتور
باید بخندند یا گریه کنند.


پُست خیس


پُستِ خیس 


آدمیزاد است دیگر، گاهی بغض می کند. هرچه بغض بزرگتر باشد، اشک ها بی صدا تر می شوند. باران هم که بیاید دیگر بهتر. فقط کافی است سرش را پایین بیندازد. سرخی چشم هایش از بی خوابی و گریه ناپدید می شوند و پنهان ماندن اشک هایش را هم که می سپارد دست باران و سرخی بینی اش را دست سرما.
شانس که بیاورد، روی صندلی اتوبوس می افتد کنار پنجره. اسباب و اثاثیه اش را می گذارد روی زمین و زُل می زند به شیشه های گِلی اتوبوس و بی واهمه تر گریه می کند.

آدمیزاد است دیگر، گاهی دلش تاب نمی آورد. گاهی دلش بغض می کند. گاهی چشم هایش گریه می کنند.


فانتزی های ذهن من


ساعت 6 عصر، برج جهان نما


باور کن. نگاه که می کنم انگار قلعه ای را می بینم که پشت دیوارهای بزرگش پر از آدم، پر از سرباز  است و یک امپراطور که غمگین روی تختش نشسته است. خارج از تمام هیاهو ها و حرف ها و حدیث های پشت کله اش، این روزها، من انگار دارم به برج جهان نما، عادت می کنم. همیشه یکی از فانتزی های ذهنم، خانه ای، اتاقی و محل کاری با شیشه های بزرگ بوده است. شیشه هایی که بتوانم صبح، پرده اش را کنار بزنم، در سرما و گرما، دو لته اش را باز کنم و نفس عمیق بکشم. پنجره هایی که بتوانم از آن خیابان یا کوچه ای را نگاه کنم و البته در افق دیدم، طبیعتی باشد یا سیمان، هرچه باشد به دیدنش عادت کنم.

گرچه این اتاق کار، برای من موقتی است اما این روزها، همه اش را به شوق تاریکی و دیدن برج جهان نما و آن نورپردازی هایش سر می کنم. خنده دار است اما خب، آدمیزاد است و فانتزی های ذهنی اش. 

لذت دارد، پشت میز کارت نشسته باشی، صدای گم خیابان در بک گراند ذهنت باشد، یک دستت قلم بر روی کاغذ و دست دیگر یک ماگ پر از چای و سمت چپ، پنجره هایی بزرگ رو به خیابان، رو به قلعه جهان نما ...


پ.ن: یک دست جام باده و یک دست زلف یار / رقصی چنین میانه میدانم آرزوست


وبلاگ نویسی


آسمانِ آبی وبلاگ 


وبلاگ نویسی دنیای عجیبی دارد. خیلی ها، اولش که می آیند فکر می کنند باید از خاطرات و روزمرگی هایشان حتما بنویسند. بعضی های دیگر هم، گمان می کنند باید افشاگری کنند. خودشان را و رازهایشان را و دیگران را و رازهایشان را. بعضی ها هم نه، برای مخاطب خاص می نویسند. عده ای دیگر در هر شاخه ای که تحصیل کرده باشند و یا مورد علاقه شان باشد، تازه ترین ها را آپ دِیت می کنند. برخی هم عاشقانه هایشان را، عده ای غصه هایشان را و خلاصه هرکسی با موضوع خاصی وبلاگ نویسی اش را آغاز می کند.
بسیاری از همین آدما، در طول زمان، شوقشان کمتر می شود. راه و رسم نوشتن هایشان تغییر می کند و کیفیت و کمیت مطالبشان تغییر می کند. تغییرات اساسی و پناه می برند به شبکه های اجتماعی دیگر. همان جایی که می توانند فیلم های جالب و عکس های زیبایی را در کنار نوشته هایشان منتشر کنند و یا اینکه  کمتر از یک هفته 5 هزار دوست را مشترک پِیج هایشان کنند و یا سراغ فید خوان ها و کامنت ها و لایک زدن ها و لایک خورها می روند.
برای همین است که می گویم وبلاگ نویسی دنیای عجیبی دارد و آنکه در وانفسای گودر و توییتر و فیس بوک، همچنان وبلاگ می نویسد و به وبلاگش پایدار است، باز هم داستان عجیبی دارد.

خلاصه، این را برای آنهایی می گویم که درگودر اِسکُرول، در توییتر، توییت و در فیس بوک اِستَتوس هایشان را شِر می کنند، هرجای نِت که برویم، آسمان وبلاگ نویسی رنگ دیگری دارد. 


پ.ن: آسمان وبلاگتان، همیشه آبی بماند.


بارگاس یوسای بی سواد!!


بارگاس یوسای بی سواد!!


و اما درباره جایگاه ادبی تو جناب یوسا ! باید بگویم نویسنده‌ای به شدت معمولی و متوسط هستی و به زحمت می‌شود نام تو را در ردیف نویسندگان درجه دوم آمریکای لاتین جای داد. فقر تخیل و فقدان نگاه عمیق به فرهنگ و باورهای مردمان آن قاره از ویژگی‌های کارهای توست که در آثار دیگر نویسندگان آمریکای لاتین نظیر مارکز، بورخس، آستورباس و... به نحو شگفت‌انگیزی مشاهده می‌شود. رما‌‌ن‌هایت شبیه گزارش است و بسیار متکی به اسناد و مستندات. به شدت بوی سفارش‌نویسی از آن‌ها استشمام می‌شود. گویا با محافل جاسوسی و سرکوب‌گر آمریکا قرارداد بسته‌ای، تا در هر کجای جهان جنبش آزادی‌خواهانه‌ای شکل می‌گیرد، تو علیه آن بنویسی. از یک نویسنده‌ی ضدمردمی و مزدور، انتظاری هم غیر از این نمی‌رود.

امیرحسین فردی
رجانیوز


پ.ن:

آقای ماريو بارگاس يوسا برنده جایزه نوبل ادبیات 2010
آقای امیرحسین فردی سردبير "كيهان بچه‌ها" ...



یکی از مسافرا بعد از سانحه کتش رو تکونده، قلنجش رو شکونده، کیفش رو برداشته و رفته به کارش برسه


رييس ستاد مديريت بحران وزارت راه و ترابري از مفقود بودن يك نفر از سرنشينان اين پرواز خبر داد و گفت: براساس ليست شركت هواپيمايي جمهوري اسلامي ايران بايد 105 مسافر و خدمه در اين هواپيما وجود داشته باشد كه 104 نفر وجود فيزيكي دارند و يك نفر هنوز پيدا نشده كه احتمال دارد اين فرد يا از ابتدا در پرواز حضور نيافته باشد يا "پس از بروز سانحه حالش مساعد بوده و محل حادثه را ترك كرده" باشد.‏


http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1692147&Lang=P



طومار شیخ شرزین


جلاد تمرین سر بریدن می کند و تیرانداز تمرین تیراندازی. کفاش بسیار کفش می دوزد تا استاد شود و رسام همین گونه. اگر دستی را ببندی بی هنر می ماند و این گناه ِ آن دست نیست. گناه ِ آن است که تمرین بستن کرده. و شما بسیار تمرین می کنید تا کسی را اندیشه بر زبان نرسد. شما که اینک بر خون من دلیرید. بسیاری تمرین نیزه می کنند تا شما را که تمرین فریاد می کنید بر من چیرگی دهند. و من تمرین مرگ می کنم.

-- شرزین
فیلمنامه طومار شیخ شرزین. بهرام بیضایی


دلم پرواز ِ آن پرنده را می‌خواهد
که تیر خورده است
خونش از پرواز می‌ریزد و می‌پرد
از پریدن می‌پرد


پ.ن: دارد


مثل اس ام اس های خالی، که پر از حرفن


باید دور شد. خیلی دور. تا بشود دید. باید خالی بود. تا بشود پر شد. باید رفت تا بشود ماند. باید ساکت بود تا بشود گفت. نه! این آخری را قبول ندارم. نداشتم.


این دنیای پر از پارادوکس گاهی هم گیج می زند ... 


نفرین


من دچار یك نفرینم. یك نفرین لعنتی ديرپا. روایت است كه این نفرین از آغاز تولد با من بوده. روایت دیگری نیز تأكید دارد كه این نفرین موروثی است و یحتمل به آیندگان من هم منتقل خواهد شد. روایت سومی هم هست كه می‌گوید "مگه مهمه برات كه از كی شروع شده؟". بدبختانه این نفرین از آن دسته نفرین‌هایی نیست كه با یك بوسه یا از این دست كارها برطرف شود. سر و كارش بيشتر از آنكه با لب‌ها باشد، با دست‌ها و چشم‌ها است. عامل نفرين هم يك شاهزاده كه خودش را به صورت پيرزني سائل درآورده يا يك قورباغة سبز و كپل نيست. راستش را بخواهيد، عامل نفرين اصلا مشخص نيست. به گمانم بايد يك «وودوو» از من ساخته باشد كه هر زمان، هر كاري كه ميلش مي‌كشد با من بكند لابد. مثل بختك روی زندگی‌ام افتاده و با دست و پاهای چسبناكش به دورم حلقه زده. روز و شبم را اشغال كرده و به تمام وجوه زندگی‌ام تجاوز می‌كند، به لحظه‌هاي پيش از خوابم، به سخن گفتن‌هايم، به ديده‌هايم.

نفرين من، «نوشتن» است .



پ.ن: گودر


خبرنگاران قلم بر دوش


خبرنگاران قلم بر دوش

دلم می گیرد، وقتی شرح روزنامه نگارانی را می خوانم که هرگز در تمام طول عمر کاریشان ثانیه ای به امنیت نگذراندند. دلم می گیرد وقتی خبر بازداشت تک به تک آنهایی را می خوانم که می فهمند و می نویسند و از بیداد می گویند.

هفته ی سیاهی است. یکی پس از دیگری راهی اوین می شوند و به جمع آنهایی که گوشه سلول هایشان کز کرده اند اضافه می شوند.


پ.ن: قانونی که نیست .عدالتی که نیست وظلمی که هست ...