پُستِ خیس 


آدمیزاد است دیگر، گاهی بغض می کند. هرچه بغض بزرگتر باشد، اشک ها بی صدا تر می شوند. باران هم که بیاید دیگر بهتر. فقط کافی است سرش را پایین بیندازد. سرخی چشم هایش از بی خوابی و گریه ناپدید می شوند و پنهان ماندن اشک هایش را هم که می سپارد دست باران و سرخی بینی اش را دست سرما.
شانس که بیاورد، روی صندلی اتوبوس می افتد کنار پنجره. اسباب و اثاثیه اش را می گذارد روی زمین و زُل می زند به شیشه های گِلی اتوبوس و بی واهمه تر گریه می کند.

آدمیزاد است دیگر، گاهی دلش تاب نمی آورد. گاهی دلش بغض می کند. گاهی چشم هایش گریه می کنند.