پدر، هوای روی تو دارم ، نمی گذارندم
تو نمی دانی غریو یک عظمت، وقتی که در شکنجه ی مرگ، نمی نالد چه کوهیست

پدرم به زعم این زمینی ها، نه شهید بود و نه جانباز . پدرم در واقع در دم و دستگاه اینها، هیچی نبود. معلوم است که نبود. به جز سوابقی ناقص در سپاه، نه پرونده ای در بنیاد جانبازان داشت و نه دنبال پول و امتیاز بود. بچه هایش هم که غر می زند که پس ما چی ؟ نگاهی می کرد و می گفت محکم باشید و سعی کنید روی پای خودتان بایستید.
ما هم ایستادن را یاد گرفته بودیم تا همیشه و یاد گرفته بودیم که پدر جانباز خاموش است و روزی که بیدار شود روز گریه های ما است. روز مظلومیت پدر در خاکسپاری . روزی که نه تکه شهدا میزبان گریه هایمان شد و نه تکه ایثارگران.
بردنش تکیه نام آوران. می دانی، آخر آنجا جای امثال پدرم و خانواده هایشان بود. همان ها که نه پرونده ای در بنیاد جانبازان داشتند و نه دنبال پول و امتیاز دویده بودند.
روزهای پردردی بود. چشم هایمان به چشم های بسته پدر سفید شده بود و از اذیت ها و کم کاری های بیمارستان سپاه (صدوقی) که ولله ظلم آشکار بود نمی دانستیم که به کجا پناه ببریم. سخت گذشت اما لعنتی کاش نمی گذشت. به ظلم ها خو می کردیم همانطور که به چشم های بسته پدر خو کرده بودیم. اما حالا ... ناباوری تمام خانه را پر کرده است.
همه مان حس می کنیم بابا خانه است. روی مبل همیشگی اش خوابیده و صدای خس خس نفس هایش می آید و صدایی که هر از گاهی می گوید محکم باشید و روی پای خودتان بایستید.
پدرم چای دوست داشت. چای و سیگار. سیگار نجات دهنده ریه های پر از سم های شیمیایی اش بود. نمی گذاشت که ریه ها از کار بیفتند. همان لعنتی هایی که پر از خون شدند و یک ماه توی بستر بی نفس خواباندنش. همان ها که خس خس هایشان امید خانه ی ساکتمان بود و استرس کار نکردنشان روز و شب همه مان را نگران می کرد.
پدرم ناله نمی کرد. قسم می خورم که درد هایش را به کوه می دادی، از هم می پاشید اما پدر ناله نمی کرد. پدر از شش ماه پیش در سراشیبی افتاده بود و بهار 90 چهره اش آنقدر شکسته شده بود که دیگر نمی شد گمان کنی این همان مرد 6 ماه گذشته است. از درون فرو پاشیده بود و گرچه خودش می دانست و بعد ها گفتند که گفته بود در چه روزی خواهد رفت، اما به خدا قسم تا آخرین لحظه که به هوش بود با صدای محکم حرف می زد و به دلمان امید و استقامت می داد.
به خودم وعده داده بودم وقتی که برگشت خانه، سرم را می گذارم روی سینه اش و قد تمام ثانیه های پر درد این یک ماه گریه می کنم و مطمئن بودم که پدر می گفت: برای چه گریه می کنی. من که چیزیم نیست. حالم خوب می شود اما پدر، هرگز برنگشت.
ظهر آنروز خانه بودم که نفسش بالا نمی آمد و انگار چیزی در گلویش گیر کرده باشد سرفه می کرد. ظهر آنروز خانه بودم که مادر فشارش را گرفت اما بدون نشان دادن وحشتش به برادرم اشاره کرد که راهی بیمارستان شویم. زیر بازوهای پدر را گرفتیم و سوار ماشین شدیم. به اورژانس که رسیدیم دویدم و صندلی چرخدار آوردم. یک راست بردنش اتاق احیای اورژانس.
قلبش بیداد می کرد. 300 ضربه در هر دقیقه. ریه های پر از خون و خونریزی داخلی. برادرم و مادرم در اورژانس بودند و من هنوز نمی دانستم ماجرا چیست. از پشت شیشه به برادرم اشاره کردم که حالش چطور است؟ گفت: حالش خوب است اما دروغ بود. به التماس از مادر یک دقیقه رفتم داخل. پدر می لرزید انگار که در دریای یخ افتاده باشد و تند تند نفس می کشید. طاقت نیاوردم برای اینکه گریه ام را نبیند دویدم بیرون و سر گذاشتم بر دیوار ...
پدر در راه سی سی یو، قلبش از این همه خستگی، ایستاد و باز پدر ماند و اتاق احیاء و دستگاه شوک. همه مان را از اتاق بیرون کرده بودند. من بودم. مادر و برادرم. عمو و مادربزرگ و خواهرم هم آمدند. چشم های گریان و لبهای دعاگو ... پدر به کما رفته بود ...
بعد از آنروز، روزها گذشت. هفته ها. از سی سی یو به آی سی یو رفت. من غصه ام گرفته بود، آی سی یو نمی گذاشتند بایستی اما سی سی یو بهشت بود. هر لحظه که اراده می کردم، دستش را می گرفتم. می بوییدم و می بوسیدم و به اش می گفتم خوب می شوی بابا ... دیگر همه می دانستند که کجا می توانند پیدایم کنند. توی ماشین. جلوی بیمارستان. زل می زدم به پنجره بسته ی اتاق و با پدر حرف می زدم. ساعت ها ساعت ها ساعت ها ...
بابا خوابیده بود. نه بهوش بود و نه نفس داشت. هفته آخر بود که بابا در بیهوشی چشم هایش را باز کرده بود و بی آنکه مردمک سیاه داشته باشد، زل می زد به سقف. کم کم در همان وضع پلک هم میزد. با پدر حرف که می زدی دهانش را تکان می داد و روزهای آخر لبخند عجیبی روی لبهایش بود . من و برادرم لبخندش را دیده بودیم. ذوق زده آمده و به مادر نوید روزهای خوش را داده بودیم. اما پدر انگار قصد رفتن داشت. خاطره لبخندش این روزها فقط دلمان را خون می کند. مادرم می گوید دوست هایش به استقبال امده بودند.
نشد ... نشد که گریه کنم. نشد که مثله همان شبهای پشت پنجره، گریه کنم ... مادرم خاموش شده است و من می ترسم که سکوت دیوانه اش کند. به خودم قول دادم که قوی باشم و گریه بماند برای تنهایی ها ... اما گلویم قد تمام بغض های فرو خورده ام درد می کند گرچه به خودم نهیب می زنم که قوی باش ... که قوی باش ... که قوی باش ... اما گلویم خون است، خون ...
پ.ن: ۱۲ اردیبهشت ماه ۱۳۹۰ لعنتی
پ.ن: از همه دوستان و همکاران خوبم که همدردی خودشونو درمنزل، مراسم ختم و بر سر مزار به وسیله حضور، تاج گل، بنر، تلفن، اس ام اس و کامنت نشان دادن، بی نهایت سپاسگذارم و برای همشون آرزوی سلامتی و شادی دارم.
پ.ن: تمام
SAVE 33 POL