کسی روی اسب مُرده شرط نمیبندد
طناب سهم بازنده است، ادامه تنها از آن ِ کسی است که بد نمیآورد. اصلا دارد قاعده میشود این که طناب، خود ِ رهایی است. و فکر میکنم، حالا که اینقدر مایوس و خسته ام، فکر میکنم که بازنده بالای دار باشد بهتر است، که باختن نشود یک امر معمول. اینکه اسبی را بعد از زمین خوردن تیر خلاص در مغزش میزنند، علاج ناگهان اسب است؛ بازنده، سواری است که بد میآورد، زمین میخورد. تیر خلاص را باید جایی میان علت و معلول تقسیم کرد.
نسبت من به شکستن، زاویهای است که حالا من با غرور من داریم؛ تو نمیتوانی با قواعد دیگران من را خراب کنی، تباه کنی، بمیرانی. من با جهان خودم و در جهان خودم است اگر که میشکنم، اگر که میمیرم. و نمیتوانی دلخوشی بدهی، که «ببین وضع دیگران را! تو که باید شاکر باشی..» شاکر چی باید باشم؟ من شاکر غرور خودم هستم، نه بدآوردن دیگران. برای آنکه جهانش حقوق تقاعد ماهانه است و چندتا دوست، و چند بهانه برای خوشبختی و یک فکر آزاردهنده در گوشهای از روان، یک روز افسرده هم میتواند پایان همهچیز باشد. برای دیگری، روزها بیایند بروند افسرده باشند، چه فرق؟ چه فرق؟ ها؟ هرکسی یکجور خاص خودش میبازد.
باید این تکرار بیهوده را از زندگی گرفت، و فرصت
آرزوهای تازه را هم. آرزو، همیشه همآن اولینآرزوی بزرگ است: یا من خلبان
میشوم، تو دکتر میشوی، او معلم میشود، یا همه با هم سر میگذاریم بر
بالش و میمیریم.
من خلبان نشدم، دکتر نشدم، معلم نشدم. دوست داشتم
معلم بشوم. ادبیات فارسی درس بدهم. آدم مهمی نباشم، اما بگذارند هی حرف
بزنم برای شاگردانم، شعر بخوانم، چیزهای ساده کشف کنم در ابیات شاعران، و
کشفهای سادهام را بزرگ بارشان کنم. عینک داشته باشم، و فکر کنم که
سرزمینی دارم که میتوانم در آن حکمرانی کنم روزی چندساعت. و خوش باشم که
اجازه دارم هرقدر دلم میخواهد حرف بزنم. من کمبود حرفزدن دارم، و
معلمها زیاد حرف میزنند. دوست داشتم معلم باشم، و روز را حرف بزنم، شب
بیایم خانه، روزنامهام را ورق بزنم، ببینم عیدی و پاداش فرهنگیان، امسال
چهقدر است. نگران گزینش باشم، و پیش از خواب، چندتایی درشت بار رژیم بکنم
که ما را در این وضع رها کردهاند. و بخوابم، و احساس کنم که فردا روز
دیگری است. نشد! من هرگز احساس نکردهام که فردا روز دیگری است. فردا برای
من ادامهء منطقی شکست بزرگم بوده است. هرروز ادامهء آن اولینشکست بزرگم
بوده و هست. حتی پیروزی فردا را هم دوست ندارم. شوقی برای پیروزی
نداشتهام. فردای من، همیشه آرزوی بزرگ اولین است؛ حسرت آرزوی بزرگ اولین.
بیدار بشوم که چی؟ بیداری برای من کابوسی که نمیتوانم ازش بپرم. و خواب
هم نمیبینم.
درد من شاید این است که میخواستم معلم بشوم، نشدم، و خواب هم نمیبینم دیگر.
«من
همهاش خواب خیلیوقتقبل رو میبینم؛ آدما همه سیاهسفید اند توی خوابای
من، اما یه توناژ زیتونیرنگ روی صورتشون هست. خواب میبینم مسعود بهنود ام.
رفتم مشهد زیارت، رو به ضریح ایستادم و دارم برای آقا یه خاطره تعریف
میکنم از خودم و خودش و محرمعلیخان مطبوعات.
خواب میبینم موهای بهنود
پارافینمالی شده، سیبیل داره. با طاهره داره جوون میشه و برمیگرده به
قبل از کودتای بیستوهشت مرداد... همه توی کافه جمع شدهاند؛ همهشون
زیتونیرنگ اند.. همهشون... کافه رو یهجور ماتی میبینم.
فقط خواب
بابابزرگم رو سهبُعدی میبینم و بهشکل السیدیوار؛ توی خوابم هر هفته
میآد و میگه "برو صادق رو بکش!" و من نمیدونم صادق کی هست و چرا باید
کشته بشه. مجسّمش میکنم توی خواب؛ فکر میکنم باید یه مرد لاغر باشه، که
با چاقو میکشمش. با چاقو...
شیشتا گاو چاق هستند که اومدن شیشتا
گاو لاغر رو بخورن. یکی از گاوای لاغر فریاد میزنه "مـــااااااااا...." و
اون شیشتا گاو چاق همصدا میگن "شمـــاااااااا.. شمـا؟؟" اون شیشتا گاو
لاغر هم میگن "ما گاو نیستیم؛ ما مشحسن ایم!" و بهنود باز براشون یه
خاطره تعریف میکنه از ساعدی.
من میگویم که باید برنامهریزی داشته باشیم، و هرروز
بازندهها را در خروجی و ورودی شهرها دار بزنیم تا مسافرانی که میروند و
میآیند، تماشا کنند لاشههای آویزان را آرزوهای بربادرفته را، و باورشان
شود که آدم همیشه و همیشه و همیشه میبَرد، و یکبار و تنها یکبار
میبازد تا بمیرد برای همیشه.
و لاشهء یکی مثل من، کجا برازندهتر از کیلومتر هفت اتوبان تهرانقم؟
یقین
دارم اگر قرار باشد کاغذ بنویسند و شکستهای هرکسی را بر سینهاش
بچسبانند، خواهند نوشت «او، آرزو داشت معلم بشود، و خواب ببیند، اما همیشه
دلتنگ بود؛ و تو چهدانی دل تنگی چیاست؟» کاش علم آنقدر پیشرفت کند که از روی کاغذ، لینک بدهند به گاوخونی.
و کاش الآن که حال بدی دارم، یکی بیاید این شعر را تا
هماین سر ِ مصرع بخواند و نیمهکاره بپذیردش، بیهوس و هراس و آرزویی
دیگر: «خُنُک آن قماربازی، که بباخت هرچه بودش».
و نقطه بگذارد، و همه با هم بمیریم.
عاشقان
سرشکسته گذشتند
شرمسار ترانههای بیهنگام خویش
و کوچهها
بیزمزمه ماند و صدای پا ...
احمد شاملو
پ.ن: حسین نوروزی - گودر گردی ها

SAVE 33 POL