eternal sunshine of the spotless mind


قسمتی از گفتگو با دکتر بهمن شعله ور  :

" به عنوان مثال اگر آدمی خیلی  ایمپالسیو  باشد ، به این معنا که هر کاری را که دلش می خواهد بدون فکر انجام می دهد، هیچ وقت نمی تواند مدرک دانشگاهی اش را بگیرد. اگر خیلی  کومپالسیو  باشد، که حالتی درست نقطه مقابل قبلی است و در آن آدم نوعی اجبار دارد و نسبت به همه چیز وسواس دارد ، هیچ وقت نمی تواند شعر بگوید... 

اگر آدم تا حدی کومپالسیو نباشد ، نه می تواند دکترای طب بگیرد ، نه دکترای فلسفه و نه هیچ دکترای دیگر و نه می تواند یک کار بزرگ انجام دهد.

اما اگر تا حدی ایمپالسیو نباشد نمی تواند هیچ کار به اصطلاح عامیانه  عشقی  انجام بدهد.عاشق هم نمی تواند بشود. چون عشق ، حد اعلای ایمپالسیو بودن است.شعر خوب هم نمی تواند بگوید.

خود من دوبار دانشکده طب را رها کردم و دوبار آنرا در دو دانشگاه مختلف و در دو کشور خواندم و تمام کردم. دوره دکترای ادبیات و فلسفه را هم دوبار ول کردم ولی بالاخره تمام کردم. ... "


پ.ن )  روزنامه اعتماد ، شماره 1582 ،15 دی ماه 1386

پی نوشت

بعد یه روز، داستانت می شه داستان اون فیل که توی جنگل کنار دوستاش وایساده بود. یکی از حیوونا یه جک تعریف می کنه و همه می خندن ولی فیل نمی خندیده. فرداش می یان می بینن فیل داره قهقهه می زنه، می گن ماجرا چیه ؟ می گه تازه فهمیدم جک دیروز چی بود.

 

پ.ن: نگین چرا بعضی آدما توی موقعیت های گریه، گریه نمی کنن. بعضی آدما رو روزای بعدش برید نگاه کنید

آخرش خنده دار است


گالیله‌ئو گالیله‌ئی!

 قهقهه‌ی تقریرچی دربار ناصرالدین شاه را بشنوید که شاه جلوش ایستاده از او می‌پرسد: «به چه می‌خندی مردک؟». تقریرچی می‌گوید: «هیچ قربان، به این کتاب». شاه می‌پرسد: «چه می‌خوانی؟» می‌گوید: «تاریخ پادشاهان جهان را. این راکه چه وقت به دنیا آمده‌اند و کجاها را گرفته‌اند و بر چه کسانی حکم رانده‌اند». شاه می‌پرسد: «این کجاش خنده ‌دار است مرتکه؟» تقریرچی می‌گوید: «آخرش قربان». می‌پرسد: «آخرش چه نوشته؟» می‌گوید: «هیچ. نوشته؛ و در فلان روز مرد!». و خب؛ ناصرالدین شاه اگر درس می‌گرفت به آن وضع کشته نمی‌شد که در به در توی حرم عبدالعظیم این طرف آن طرف بدود و این در را بگیرد بسته باشد، دستگیره آن یکی را بچرخاند زنجیر شده باشد و سرآخر هم صورت به صورت میرزای شالفروش که قبضه‌ی طپانچه را تو مشت گرفته، خونش بپاشد به در و دیوار و به ضریح. نماز میت را کاش می‌شد وقت تولد خواند. مثل همین است ماجرای گالیله‌ئو گالیله‌ئی!
گالیله به واتیکان گفت: «من امروز کشف فرخنده‌ای را به شما نشان خواهم داد» و دست توی خورجینش کرد و تلسکوپی را که شاگردش مارسیللی از هلند آورده بود، بیرون کشید و روی میز گذاشت و گفت: «این است آن کشف فرخنده. شما با این وسیله،‌ دور را نزدیک می‌بینید و آنچه در وهم می‌دیده‌اید، اکنون به چشم خواهید دید». از کشیشان، یکی‌شان آن کشف فرخنده را از گالیله گرفت و از توش نقش فرشته روی برج را نشانه رفت و گفت: «حیرت‌انگیز است. فکر می‌کنم اگر دستم را دراز کنم می‌توانم آن فرشته را لمس کنم». آن دیگری ناقوس کلیسای سن میشل یا هر قدیس دیگری را با تلسکوپ نگاه کرد و گفت: «شگفت‌آور است».
در این هنگام مارسیللی – ناباور از اینکه گالیله در روز روشن کشف هلندی‌ها را به نام خودش زده است - سر پیش گوش این اختربین برد و گفت: «اما این همان است که من از هلند آورده‌ام! شما فقط جلد قرمزش را عوض کرده‌اید و جلد سبز برایش گذاشته‌اید». گالیله گفت: «نه! این با آن فرق دارد. من با این سبز حقیقت مکتوم آسمان‌ها را نشانه می‌روم اما آنها با آن قرمز، مشغول تماشای دزدان دریایی هستند و می‌خواهند بدانند که فلان کشتی کی می‌رسد. این سبز کشف من است».
گالیله این را گفت و در جواب به کاردینال بربرینی که می‌گفت: «چه کشف بزرگی» گفت: «کشف بزرگتر در راه است. من با این وسیله، آسمان‌ها را به شما نشان خواهم داد و کرات دیگر را. ما تنها نیستیم. زمین خطاب آخر نیست و نه حتی صاف نیست، بلکه گرد است، و ساکن نیست، بلکه می‌گردد. همه چیز در چرخش است و هیچ چیز ثابت نمی‌ماند». کاردینال‌ها از شنیدن این سخن پس نشستند و هر کدام ان‌قلت و عذری آوردند. گالیله گفت: «با آنچه لحظه‌ای پیش ناقوس کلیسای سن میشل را می‌دیدید، اکنون می‌توانید حقیقت را تماشا کنید». گفتند: «این کشف نیست بلکه سحر و جادو است». گالیله گفت: «چشم شما با حقیقت، تنها به قدر برگرداندن سر فاصله دارد. سر بچرخانید و آسمان را از توی این دریچه‌ي کوچک نگاه کنید». اما واتیکان نگاه نکرد و گالیله را واداشت که توبه کند چرا که در غیر این صورت، سرنوشتی مانند «جوردانو برونو» در انتظارش خواهد بود.
مفتیان و مفتشان شبانه جار زدند: «اگر گالیله تا صبح توبه کرد ناقوس به صدا درخواهد آمد وگر نه، کشته خواهد شد». شاگردان گالیله در دفتر کار استاد جمع بودند. عده‌ای می‌گفتند: «نباید توبه کند» و عده‌ای می‌گفتند: «چرا نباید؟ آیا باید شکنجه را تحمل کند و در آتش سوزانده شود؟ آیا ترس و واهمه و خوف جزو غرایز عادی بشر نیست؟». شاگردان بحث می‌کردند که ناقوس صدا کرد. ناباور و شگفت زده به همدیگر نگاه کردند و در سکوت، با مو و ابرو و پایه‌های صندلی ور رفتند. چندی گذشت تا اینکه «آندره‌آ» بی جربزگی و ترس گالیله را به انتقاد گرفت و گفت: «بدبخت ملتی که قهرمان ندارد». گفت و باز سکوت کرد. گالیله به درون اتاق آمده بود. گفت: «پیاله‌ای آب به من بده آندره‌آ» اما آندره‌آ صورت برگرداند و لعنت کرد. کسی برای هیات‌دان پیر آب برد. گالیله آب را که نوشید گفت: «نه آندره‌آ. بدبخت ملتی که به قهرمان نیاز دارد. ما گفتیم زمین گرد نیست، اما زمین بی اعتنا به حرف ما، گرد است و می‌گردد».
نیز همین گالیله که در مرز ایتالیا روزگار تبعید را می‌گذراند و هر چراغ و هر شعله‌ای را از او دریغ می‌کردند – فقط و فقط برای اینکه ننویسد – و در روز نیز بالای سرش نگهبان می‌گماشتند - که باز هم ننویسد – وقتی آندره‌آ برای رفتن به آلمان به دیدار او آمد، آخرین نوشته‌اش را همچون امانتی که انگار از جد جلیل انسان حضرت آدم(ع) به ارث برده باشد،‌ دست او داد و گفت: «هنگامی که حقیقت را زیر پیراهنت پنهان کرده‌‌ای، سخت مراقب باش». آندره‌آ پرسید: «شما چطور توانستید با وجود این همه نگهبان و بدون نور، کتاب بنویسید؟». گالیله گفت: «وقتی نور خورشید را از تو دریغ کنند، به چراغ و به شمع پناه می‌بری. وقتی شمع را از تو دریغ کنند، هیزم می‌افروزی و وقتی هیزم نیز دریغ شود، زیر نور ماه کارت را خواهی کرد. آنها نمی‌توانند شب مهتابی را از ما بگیرند. چراغ را شاید بگیرند،‌ اما ماه را نه – نمی‌توانند».
آندره‌آ چشم بر عنوان نوشته‌ی استاد انداخت: «مباحثات». و ورق زد و خواند: «طبیعی است که اگر یک اسب از فاصله یک ذرعی بر زمین بیفتد دست و پایش بشکند، اما اگر مورچه‌ای از ماه به زمین بیفتد، سالم می‌ماند. هیچ بزرگی قوی و هیچ کوچکی ضعیف نیست».
و تو اینها را که می‌خوانی یادت باشد هر‌ شندره پوشی را که دیدی گمان نبر دیوانه است. تو نور را از روی سایه تشخیص می‌دهی، پس در این دیوانه، عاقلی چون ابن هیثم نیشابوری را ببین که از ترس تکفیر خود را به دیوانگی زد. امروز تو این را می‌خوانی و می‌دانی اما از یاد نبر، که خیام را به خاطر دانستن و آگاه کردن، در خانه‌اش در بند کردند و حبس نظر نگه داشتند. پس نوشت: «از بحر تفکرم برآورد خرد / دُرّی که ز بیم سُفت می‌نتوانم».
بدان که پشت لباس آن دیوانه‌ که هر حقیقتی را منکر می‌شود، مصلحتی هست و آن مصلحت، میل ابن هیثم به علم است و میل مجنون عامری به عشق و میل خیام به آزادی.


پ.ن:  ع.ر

پ.ن

 

 

همکاری حروف سربی بیهوده است
همکاری حروف سربی
اندیشه حقیر را نجات نخواهد داد
 

بدون عنوان



... زمان گذشت و عمو جغد رفته رفته پیر شد، طوري که دیگه قادر به شکار نبود. روزهای سختی بود. چند روزی بود که عمو جغد اصلا شکاری نداشت و بنر چب و راست می اومد پیش عمو جغد. حالا دیگه عمو جغد از فرط گرسنگی به عادت غریزی بنر رو یه لقمه غذا میدید. عمو جغد جریان رو به بنر گفت : بنر دیگه پیش من نیا. تو یه سنجابی و من یه جغد. اولش بنر حرف عمو جغد رو باور نکرد اما وقتی فهمید دلش گرفت و رفت. وسط راه برگشت و گفت: عمو جغد اگه خیلی گرسنته منو بخور. عمو جغد بیا منو بخور. عمو جغد باید یه کاری میکرد. حالت یه حیوان شکاری رو گرفت و شروع کرد به تعقیب بنر. عمو جغد دروغ میگفت اون فقط می خواست بنر بره پیش سنجابا. عمو جغد همون جور که بنر رو تعقیب میکرد تو دلش میگفت: برو بنر ..برو..من دیگه خیلی پیر شدم.بنر فرار کرد و از فرط دلشکستگی شروع کرد به گریه. عمو جغد چرا؟ عمو جغد چرا؟
عمو جغد رفت بالای یه درخت. حالا مطمئن بود که همه چیز برای همیشه تموم شده. اما لحظه ای بعد متوجه یه چیز شد.آدما..آدما اومدن و جون سنجابا در خطره. عمو جغد پرواز کرد و فریاد میزد…فرار کنین…فرار کنین…سنجابا فرار کردن… اما یه لحظه..صدای یه گلوله فضای جنگل رو شکست…عمو جغد نقش بر زمین شد. سنجابا جمع شدن. عمو جغد به بنر گفت که نمیخواسته بخورتش، اینکه چقدر بنر رو دوست داشته. صدای عمو جغد رفته رفته آروم و آروم تر شد.لحطه ای بعد دیگه همه چیز تموم شد و عمو جغد شاخدار مرد ...


دریا نیز ...


 

برو، ایگناسیو ! به هیابانگ شورانگیز حسرت مخور ! بخسب ! پرواز کن ! بیارام !  دریا نیز می‌میرد  ...  

"فدریکو گارسیا لورکا"


 


پ.ن: اینجا رو به روز می کنم فقط برای اینکه به روز بشه ...

 

منبع آگاهِ این روزها



یک منبع آگاه، ۴۱ ساله، فرزند احمد، به شماره شناسنامه‌ی ۶۴۴ و کد ملی ۱۲۳۹۸۰۰۳۴۹، متاهل، دارای سه فرزند، فارغ‌التحصیل مهندسی مکانیک در ۱۳۷۳ از دانشگاه آزاد قزوین، شاغل در شرکت صباگستر شرق، ساکن تهران، خیایان وثوقی، کوچه‌ی پنجم، پلاک ۱۲، واحد ۳ که نخواست نامش فاش شود، گفت ...




پ.ن: ندارد


مگر نمی شود ؟



مگر نمی شود آدم سال های بعد را به یاد آورد و برای خودش گریه کند؟
 
 
عباس معروفی - سال بلوا

بی وقتی ها



دغدغه این روزهایم، کتابی است که مشتاق خواندنش هستم اما "بی وقتی ها" نمی گذارند ...


پ.ن: "بی وقتی" در اینجا به معنای وقت نداشتن است :-)




همیشه مسئله با صورت مسئله یکی نیست

 

یک روز آفتابی، خرگوشی خارج از لانه خود به جدیت هرچه تمام در حال تایپ بود. در همین حین، یک روباه او را دید.
روباه: خرگوش داری چیکار می‌کنی؟
خرگوش: دارم پایان نامه می‌نویسم.
روباه: جالبه، حالا موضوع پایان نامت چی هست؟
خرگوش: من در مورد اینکه یک خرگوش چطور می تونه یک روباه رو بخوره، دارم مطلب می‌نویسم.
روباه: احمقانه است، هر کسی می‌دونه که خرگوش ها، روباه نمی‌خورند.
خرگوش: مطمئن باش که می تونند، من می تونم این رو بهت ثابت کنم، دنبال من بیا.
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتی خرگوش به تنهایی از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد. در همین حال، گرگی از آنجا رد می‌شد.
گرگ: خرگوش این چیه داری می‌نویسی؟
خرگوش: من دارم روی پایان نامم که یک خرگوش چطور می تونه یک گرگ رو بخوره، کار می کنم.
گرگ: تو که تصمیم نداری این مزخرفات رو چاپ کنی؟
خرگوش: مساله ای نیست، می خواهی بهت ثابت کنم؟
بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند. خرگوش پس از مدتی به تنهایی برگشت و به کار خود ادامه داد.
حال ببینیم در لانه خرگوش چه خبره در لانه خرگوش، در یک گوشه موها و استخوان های روباه و در گوشه ای دیگر موها و استخوان های گرگ ریخته بود. در گوشه دیگر لانه، شیر قوی هیکلی در حال تمیز کردن دهان خود بود.

نتیجه۱:
هیچ مهم نیست که موضوع پایان نامه شما چه باشد، هیچ مهم نیست که شما اطلاعات بدرد بخوری در مورد پایان نامه‌تان داشته باشید، آن چیزی که مهم است این است که استاد راهنمای شما کیست.
 
نتیجه ۲:
همیشه مسئله با صورت مسئله یکی نیست ...
 
 

وی تو


هرگز ذات یکپارچه ای نبوده ام.

شصت تریلیون سلول.
من کلکسیونی زنده ام
در میان زیگ زاگ گیج کننده شصت تریلیون سلول
و

همه مست.

ترجمه شهرام فرضی


پ.ن: درد هایت درد دارند ...


پ.ن



انسان از آن چیزی که بسیار دوست می دارد خود را جدا می سازد، در اوج تمنا نمی خواهد؛ دوست می دارد ، اما در عین حال می خواهد که متنفر باشد؛ امیدوار است ، اما امیدوار است که امیدوار نباشد. همواره به یاد می آورد، اما می خواهد که فراموش کند.

حمید هامون- رساله دکتری


پ.ن



روزگار بدی را برای بودن و نوشتن انتخاب کرده ایم. گرچه جبر روزگار است. روزگاری که در آن همه با هم غریبه اند حتی دوستان قدیمی. آنچه می رود من و ماییم و آنچه می ماند نوشته هایی است که حتی اگر جرقه ای شده باشد در یک ذهن، ارزش دارد. تقدس دارد زیرا که آگاهی مقدس است و برتر از هر عبادتی و ما، آگاهی دهندگانی هستیم که از واقعیت فرسنگ ها فاصله دارند ... از خودمان دور شده ایم و به سوی روشنایی در دوردست، دست تکان می دهیم غافل از آنکه خودمان مبدا و منشا همه لحظه هاییم ...



پ.ن: آنچه من انجام میدهم ،ارزش کار کردن دارد؟ مطمئنا چنین است، تنها اگر فعل من نوری را از جانب بالا دریافت کند.چنانچه این اتفاق افتد، چرا باید من نگران این باشم که ارزش کار من به یغما رود؟ا گر انچه من مینویسم به راستی ارزش دارد چگونه کسی میتواند ارزش آن را از من باز ستاند؟

                                                                               " Ludwig Wittgenstein  "


سه تفنگدار/الکساندر دوما



هر قدر انسان شریف تر و نجیب تر و حساستر باشد از جنایت دیگران بیشتر رنج میبرد و این دو علت دارد یکی اینکه خود را مستحق خیانت نمی بیند و دیگر اینکه منتظر نیست که سایرین با او عملی کنند که خود او با سایرین نکرده است.


سه تفنگدار/الکساندر دوما


پ.ن: هرکس خودش را بهتر از دیگران می شناسد، زیرا که ما از درون می نگریم و دیگران از برون ... 


برای تمام آنهایی که "نه" گفتند


آدم اگر بخواهد زمين نخورد
بايد راه نرود.
بخواهيم راه بيفتيم،
زمين خوردن دارد،
تنه زدن دارد
تنه خوردن دارد ... 



پ.ن: «هرکس وارد اینجا می‌شود باید رویاهایش را رها کند»    دانته 


باید برود هر چه شود گو بشو و باش



باید بپرد هر که در این پهنه عقاب است / حتی نه اگر بال و نه پر داشته باشد 

کوه است دل مرد ولی کوه نه هر کوه / آن کوه که آتش به جگر داشته باشد

عشق است بلای من و من عاشق عشقم / این نیست بلایی که سپر داشته باشد

رفتی و من  آنروز نبودم دل من هم/ تا با تو سر سیر و سفر داشته باشد

باید برود هر چه شود گو بشو و باش / بگذار که این جاده خطر داشته باشد ...



پ.ن: ساعت 25 شب



پ.ن


پ.ن:  خیلی از آدم ها فکر می کنند که درد، یعنی که تب کنی بیفتی توی رختخواب و صدایت از گلویت قوقولی قوقو کند، یعنی که افتاده باشی و استخوانت از جا درآمده باشد و زده باشد بیرون، یعنی که دل و روده ات آمده باشد توی دهنت، یعنی که لثه ات باد کرده باشد اندازه یک پرتقال. آنوقت هم تازه درست و درمان نمی فهمند وقتی از درد حرف می زنی از چه حرف می زنی. چون کسی به نام دکتر هست، جایی به نام بیمارستان و چیزی به نام دارو که می تواند فیس آن پرتقال را بخواباند و صدای نازنینت را برگرداند و دل و روده ات را سرجایش نگه دارد. این آدم ها چه می فهمند وقتی از درد حرف می زنی از چه حرف می زنی ...

حقیقت


فکر کن، با دقت فکر کن 


به خویشتنداری فکر کنید . خیلی فکر کنید . به تمام جملاتی که در راستای القای قوی بودنتان به شما شلیک می شود مهربانانه و دلسوزانه فکر کنید . به تمام کارهایی که فکر می کردید با انجامشان از خیل عظیمی متمایز می شوید فکر کنید . به یک دسته نخ درهم پیچیده فکر کنید که سالها نشسته اید و با حوصله و وسواس حداکثر سعی کرده اید نخ ای را از بقیه جدا کنید و گره هایش را باز کنید که کسی نداشته است . به زبان خودتان فکر کنید به کلماتی که بیشتر استفاده می کنید به کلاماتی که مختص شماست . به آدم هایی که در طول هفته به یادشان می افتید . به چطوری ؟ من خوبم تو چطوری ؟ فکر کنید . به قیافه تان فکر کنید . به موهایتان آرایش تان به انتخاب لباس هایتان . به خوراکی های که در طول یک روز می خورید یا حتا دلتان می خواهد بخورید ولی نمی خورید . به دکترهایی که به آنها مراجعه می کنید . به ذهن خودتان فکر کنید وقتی که درد ها و نشانه های مرض ها را پیش دکتر بازگو می کنید . به نحوه لباس عوض کردنتان فکر کنید . به عکس العملتان در مقابل فصل ها فکر کنید . به رانندگی تان توجه و دقت کنید . به آدم هایی که دوست ندارند شما را متفاوت با آنچه پیدا کرده و شناخته اند فکر کنید . به تمام حس هایی که نمی گویید و به تمام حس هایی که می گویید فکر کنید و بعد دقت کنید که کدام ها را نمی گویید و کدام ها را لو می دهید . به تظاهرهایتان خیلی فکر کنید . تظاهر به خوشحالی تظاهر به عصبانیت تظاهر به رضایت تظاهر به علاقه تظاهر به غم تظاهر به خستگی تظاهر به اخلاق تظاهر به مقاوت تظاهر به بی قیدی تظاهر به بیماری تظاهر به تظاهر ... ! به لبخند های با دلیل و بی دلیل تان در مواقع بیداری فکر کنید . به راه رفتنتان به سمت مکان های مختلف فکر کنید . به سمت خانه به سمت دانشگاه به سمت مغازه لباس فروشی به سمت خانه اقوام به سمت کافه به سمت نمایشگاه کتاب به سمت دستشویی به سمت پنجره به سمت تخت خواب به سمت دری که باز کنید به سمت دری که ببندید به سمت کلاس درس به سمت جلسه ای که امتحان دارید به سمت کسی که می خواهید او را بغل میگیرید به سمت کسی که می خواهید از او سوالی بپرسید و ... به سردردهایتان دقت کنید درواقع به تفاوت میان سردردهایتان دقت کنید درست مثل تفاوت در گریه های نوزادان که هر یک دلیل مخصوص به خودش را دارد به سردردها یا معده درد هایتان حتا دقت کنید . به بیدار شدن هایتان دقت کنید . به خواب رفتن ها و خواب نرفتن هایتان دقت کنید . خیلی بیشتر از آن است که من بگویم که من بنویسم . خیلی باید دقت کرد یعنی درواقع باید آنقدر دقت کرد که بدون هیچ توجیه روانشناسانه و جامعه شناسانه و بدون اینکه گردن خانواده و دوست و شرایط زندگی بیندازید قبول کنید که بر اساس همه این دقت ها فقط یک حقیقت باکره بیرون می آید و آن این است که قوی نیستید حتا اگر تا به حال جا نزده اید اما قوی نیستید . شما قوی نیستید ...