شهرداری و نوآوری هایش

 

 

نوآورانه شهرداری اصفهان

ترکیب سطل های زباله خیابان با پایه چراغ ها

 

کنفرانس مطبوعاتی معاون خدمات شهری شهرداری اصفهان در هفته گذشته در حالی برگزار شد که این معاونت تنها چند طرح  کوچک اما شاخص برای ارائه به خبرنگارانی داشت که جواب سوال هایشان به دلیل همزمانی با اذان مغرب ناتمام ماند.
در این کنفرانس مطبوعاتی باقرصاد معاون خدمات شهری شهرداری اصفهان در تمام طول مدت برگزاری کنفرانس به معرفی 6 سازمان زیر مجموعه خود به بهانه حضور خبرنگاران جدید الورود و عدم آشنایی آنها با این مجموعه پرداخت و در پایان نیز بدلیل همزمانی سوالات خبرنگاران با اذان مغرب، پاسخ این خبرنگاران به روزی دیگر موکول شد ... 


ادامه نوشته

تکرار تاریخ

 

 

تکرار تاریخ

 مسابقه الاغ سواری و کلاس های رقص مادمازل زیبا

خسرو معتضدی مورخ برجسته معاصر که در یکماه گذشته در برنامه ای با بررسی موضوعات مختلف تاریخ ایرانی با عنوان  "  پلی به گذشته " توانسته  به خاطر صراحت بیان و جذابیت در نوع گفتار، مخاطبان ویژه ای برای خود دستو پا کند در یکی از برنامه های خود به بررسی بازتاب وقایع ایران در سال های 1320 و اوایل حکومت شاه جوان ( محمد رضا پهلوی) در مطبوعات ایران پرداخت.

وی در این باره گفت: زمانی که کشور در جنگ جهانی دوم و بحران های حاصل از چنین جنگ بزرگ و بی عرضگی پادشاهان ایرانی روبرو بود روزنامه اطلاعات، تنها منبع خبری آن زمان بدون توجه به این وقایع و اطلاع رسانی صحیح به مردم – البته بدلیل وابستگی شدید به دولت وقت و ساواک و فشار زیاد درباریان برای عدم انتشار اخبار – یکی از مطالب خاص خود را به چنین تیتری اختصاص داده بود، " کلاس های رقص مادمازل زیبا ادامه خواهد یافت " که متن خبر به کلاس های رقص این بانوی انگلیسی اشاره داشت که بدلیل استقبال خوب قصد داشت کلاس های آموزش رقص خود را ادامه دهد.

معتضدی در پایان صحبت های خود با اشاره به وضعیت کنونی مطبوعات کشور گفت: در مقایسه با آن زمان رسانه های جمعی به شدت دستشان در انتشار اخبار مهم کشوری باز است و این نشان از توجه ویژه دولت وقت به بالا بردن آگاهی مردم دارد.

در زمان کوتاهی پس از اتمام برنامه " پلی به گذشته " و انتقاد تاریخدان برجسته معاصر از روند انتشار اخبار در دهه 20 و سانسور شدید خبری و سوق دادن اذهان عمومی به سوی اخبار پوچ و بی ارزش، اخبار شبانگاه شبکه سه سیما، پس از ارائه چند خبر دست دوم و روزمره، از مسابقات الاغ سواری در ... 

ادامه نوشته

قلم افسرده من

 

درد دل های من و قلمم (۱)

وقتی اصفهان می شود مهد سانسور اخبار، شهرداری مرکزی هم می شود خداوندگار بی همتای شهر و تیغ سانسور روابط عمومی اش هم لابد جادوی ابوالهولی که هر شب به خواب خبرنگاران اصفهانی می آید ... آنگاه من شبها کابوس می بینم که آقای ... آمده است و می گوید: جوابیه ای که برایتان در روزنامه ارسال شد را ملاحظه کرده اید که حالا آمده اید در این بلاگ بلبل زبانی می کنید ؟ تو هنوز پات سر اون مطلب تاریخ ... صفحه ... پاراگراف ... و خط سوم یکی مانده به آخرین کلمه که نامی از شهرداری آوردی که احتمالا چون در ستون کناری راجع به انقلاب فرانسه و آشوب کارگران صحبت شده پس حتما در نظر داشتی که شهرداری را تخریب کنی و با انداختن تیری نامرئی در تاریکی باعث اغتشاش اذهان عمومی بشی و ... و من مظلوم نگاه می کنم و می گویم : بله ، چشم ... پیگیری میکنم و پیگیری می کنم رد پای قلم شکسته ام که به کنج اتاقم می رود و زانوی غم بغل می گیرد ... و بغض می کند و گستاخانه می گوید : بی عرضه ی فلان فلان ( قلم بی تربیت ) و من مظلومانه سر کج می کنم و می گویم حالا قهر نکن اگر حریف شهرداری و روابط عمومی اش نمی شویم میرویم سراغ اداره آب و فاضلاب که رئیس شورای شهرمان هر روز روزی هزار بار از دغدغه های ذهنیش راجع آن می گوید ... یا برویم سراغ اداره برق و یا ... و قلمم خشمگین رو بر می گرداند و می گوید اصلا برو به قبرستان ... و من با ناراحتی می گویم آخر آن هم زیر مجموعه شهرداری است ... قلمم پوزخندی می زند و کمر خم شده اش را پنهانم می کند ... می گوید فقط بلدی پز بدی که خبرنگاری ؟  تو هیچی نیستی چه رسد به زبان سخن مردم ... می گویم آخر چه کنم که روزنامه هایمان هشتشان در گرو دستان توانمند و ثروتمند روابط عمومی شهرداری است و در پس آن، تازه 9 ایستاده و با چشمان هیزش می گوید منم هستم ... هه ... به تو دیگر نوبت نمی رسد برو به قبرستان ... اوه، نه هرجا می روی آنجا نرو که ازآن شهرداری است ... پادشاه بی تخت و بی تاج گل ها و خیابان ها و آسفالت ها و مرده ها ... قلمم می گوید تو که زبون داری حرفی بزن، فریادی، خشمی ... می گویم من زبان دارم و تو جوهره اش را ... سال های پیش گمان می کردم که اگر یکی شویم می شود کاری کرد برای فریاد های خفه شده در نطفه اما دیدم که نه زبان من زبان بود و نه جوهر تو جوهره ... قلمم می گوید پس این همه بی خوابی برای چیه ؟ وقتی تو با سرعت تاکسی های بی کله که ماشینشون رو از امثال تو هی پر می کنند و هی تو مقصد خالی به جایی نمی رسی پس این نوشته ها را می خوای به کجا برسونی ؟ ناراحتم کمی ... طفلک قلمم مثه روزای اول خودم دچار افسردگی حاد موضعی شده ... عیبی نداره ... عادت می کنه و بین قلم های موسفید دیگه می شه یه پیش کسوت که وقتی دستشو توی جیب بی پولش که حالا شده کمپینگ شپش های آواره از جیب کارمندای شهرداری اگر هم بخواد غیر تعریف و تمجید چیز دیگه ای ازش در نمیاد ...

 

یا محمد ! صورت برنگیر از من

 

یا محمد ! صورت برنگیر از من

محمد بگذار تا برایت بگویم که دیشب خداوندگار روح مرا در خواب تا به کجا برد، به شهری رفتم که در آن بهترین هنرهای عالم هستی جای گرفته بود و با شکوه ترین بناها در آن به افتخار نشسته بودند ... مسجدی دیدم پر عظمت و ابهتی که در نماز مرا به الله اکبر وامی داشت، نمی دانم اما بدان نصفی از جهان می گفتند و به حق یا محمد ! نیمی از زیبایی های جهان بود، یا محمد ، نمی دانی چه دیدم ، معجزه ات را ... باورت می شود؟ باور من که نمی شود ... قرآنت تا بدان جا رفته بود در پس آن همه سال های سیاه جنگ و کشتار هایی که گفته ای تاریخ بی شک شاهدش خواهد بود ... آری دیدم ... معجزه ات، قرآن را بر روی طاقچه های پر خاک خانه ها و نوشته شده بر بالای ساختمان هایی که در آنان فساد حکم می راند ... آری یا محمد ! به دیدگان خود شک کردم اما دیدم معجزه ات را با زیباترین خطوط بر روی نرم ترین و براق ترین پوست ها نوشته و آن را در جعبه هایی گذاشته ... در حصار ... بر روی طبقاتی در خانه های شاهان بی تاج و حکمرانان بی شمشیر ... آری محمد ! صبر پیشه خود ساز تا بگویم از برایت که دیشب در جهنم ترین بهشت پاگذاشتم ... بگذار تا بگویم که قرآنت را عمروعاص بر سر نیزه نکرد بلکه آنانی قرآن را به صلابه خواهند کشید که بر آن برای نان شب قسم می خورند و شب هنگام در بستر گناه، خاک بر آن می نشانند ... آری به چشم دیدم که چگونه پر ریا و تظاهر بر گردن آویختنش و به استدلال آیه های روشنش، روزرا بر رعیتان شب می کنند ... بگذار محمد ! چشم از اشک پاک کن که به خدای واحد تنم زخم خورده شبهای تاریخی است که در یک شب آن را دیدم و از خون تنم پوشیده شد ... شگفتا محمد ! قرآن به آتش کشیده مظلومی را دیدم که در میان خطوط نستعلیق و جلد های زرین بر جعبه ای قرارش داده بودند که از شعله های آتش زمینی حفظش کنند و دریغ که تنهایی آتشش زده بود پیشتر از این ... نه ! یا محمد صورت بر نگیر از من ... بگذار تا اشکت را روان بر گونه هایت ببینم ... بگذار تا به ابد بسوزم از این شعله هایی که بر معجزه ات ،  بر کلام خداوندگار واحد خواهند زد مردمان هزاره سوم تاریخ ... این مردمان مومن که ایمان را بازیچه دستان زمینی خود می کنند و دم می زنند مدام از ماتم غم مرگ پسران و یارانت و سلام و صلوات بر تو از لبانشان رخت بر نمی چیند یا محمد ... یا محمد ! ... صورت برنگیر از من ...

یکی بود ، اون یکی هم بود

 

آموزش انتقاد گریزی در بستر داستان های کودکانه

یکی بود اون یکی هم بود به جای یکی بود یکی نبود

 

قصه های کودکی هنوز هم در ذهن های خسته از روزمرگی هامان جا خوش کرده است.با نگاهی به دور دستهای ذهن،مادری با صدای مهربان می گوید یکی بود یکی نبود و من بر خود می لرزم از این همه تک خواهی  حتی در دنیای قصه کودکانمان.
آتشفشان های عظیم در دل کوه های غول آسا گاهی برای سال های متمادی خروجیشان دود خاکستری رنگ و آغشته به گوگرد است،گاه سطحی ترین خروجی های افراد در موقعیت های گوناگون می تواند ناشی از درونی ملتهب و افکاری پریشان باشد،آنگاه که آنتونی گیدنز در کتاب  "جامعه شناسی " با بررسی آوایی همچون "آه"  به ما می فهماند که بررسی چنین آواهایی نیز می تواند دریچه  ورودی به دنیایی باشد که ما با ظاهری خونسرد آن را پنهان کرده و سعی می کنیم تا مشکلات بیشمارمان را به باد فراموشی می سپاریم.

یکی بود یکی نبود، تکرار هر شبه این جمله در ابتدای داستان های کودکی که با خیال آسوده و فراغ بال سر بر بالین می گذاشتیم به ما یاد می داد که صبح فردا در مهدکودک و یا دبستان باید در مقابل هرکسی که  حرفی جز حرف ما می زد بایستیم و مانند داستان حسن کچل به حرف های خیر خواهانه اطرافیان گوش ندهیم و به راه انتخابی خود برویم گرچه همیشه در پایان داستان می فهمیدیم که راه شخصیت های قصه ها اشتباه بوده اما صد افسوس که همیشه در پایان داستان خواب بودیم ...  

ادامه نوشته