پ.ن

 

 

همکاری حروف سربی بیهوده است
همکاری حروف سربی
اندیشه حقیر را نجات نخواهد داد
 

تولدم



سال های پیشین را، کوچ کرده ام. سال های بعد را رفته ام





به بهانه سالگرد درگذشت منوچهر احترامی


  نوکر خودش، ‏آقای خودش

 

‏‏یکی بود، یکی نبود. اگر هم بود، کسی نبود. یک نفر بود که چندین و چند سال پیش به دنیا آمده ‏بود و مامان و باباش اسمش را گذاشته بودند میرزا. کوچک که بود توی خانه صدایش می‌کردند رامین. مدرسه که رفت، پدرش دید که این نورچشمی عزیز خیلی تنبل است؟ اسمش را گذاشت شازده‏. درسش که تمام شد، نه سواد یاد گرفته بود، نه کاری بلد بود. ناچار اسمش را گذاشت مهندس. شناسنامه که باب شد، مأمور ثبت احوال از پدرش پرسید: اسم نورچشمی را در سجل چی بنویسم؟ پدرش گفت: شازده ‏رامین میرزای مهندس.

‏الغرض، شازده ‏رامین میرزای مهندس بزرگ شد و زن گرفت و به اتفاق زنش دارای دو تا پسر کاکل زری شدن. اولی در ماه ‏مرداد به دنیا آمد؟ اسمش را گذاشتند بهمن. دومی در ماه ‏شعبان متولد شد، اسمش را گذاشتند رجب؛ بهمن به مادرش رفته بود و رجب به پدرش. ‏بگذریم. شازده ‏رامین میرزا که حالا دیگر برای خودش کر و فری به هم زده ‏بود، یک خانه ویلایی نوساز در شمال شهر برای خودش دست و پا کرد. چار قران پول نقد هم از پدرش به ارث برده ‏بود که خواباند توی حساب پس‌انداز بلند مدت و شد نوکر خودش، ‏آقای خودش.

پ.ن: به رنگ آسمان، کتاب طنز. حوزه هنری، مطلب از کتاب نیوز


ادامه نوشته

بعضی چیزها همه چیز است


اتفاق های نبایدی


بعضی اتفاقات نبایدی است. یعنی نباید اتفاق بیفتد. مثلن جدایی پدر و مادر. بچه ها دردشان می آید. زخم می شود قلبشان جوری که شاید دیگر هیچ وقت این زخم خوب نشود. یا مثلن مردن کسی. فامیل یا دوست . آدمیزاد ناامید می شود از زندگی. یک جوری که انگار تا مدت ها، مرگ را جلوی چشم هایش می بیند. برای بعضی ها هم نبایدی، از دست دادن یک یادگاری است. حس می کنند تمام گذشته شان را از دست داده اند. نبایدی ها، همان هایی است که احساسات آدم ها را یک عمر جریحه دار می کند.

همه اینها را همینجوری گفتم که اتفاق نبایدی زندگیم را بگویم. اتفاق نبایدی زندگی من، خراب نشدن خانه مادربزرگم بود. خانه ای که ریشه هایم درونش سفت شده بود. خانه ای که حیاط داشت و حیاطش پر از دوره هم جمع شدن ها و خندیدن ها و گریستن ها بود. خانه مادربزرگم در یکی از کوچه پس کوچه های قدیمی اصفهان، طعمه شهرسازی های مدرن شد. نه که بگویم شهرسازی مدرن بد است اما یک چیزهایی هست که باید بماند تا آدم ها احساس بی کسی نکنند. احساس غربت. تا آدم ها هر روز از جلوی خانه ای که حالا فقط خاک است و خاک، رد نشوند و بغض نکنند و خاطره ها به ذهنشان حمله نکند.

خواستم بگویم، بعضی وقت ها همه سازمان ها و آدم ها باید دست به دست هم بدهند تا یک چیزهایی خراب نشود و بماند. بعضی چیزها همه چیز است.



مصر

این ورق از تاریخ، به نام مصر است


[...]
اینجا
خاورمیانه است
سرزمین صلح‌های موقت
بین جنگ‌های پیاپی
سرزمین خلیفه‌ها، امپراتوران، شاهزادگان
و مردمی که نمی‌دانند
برای اعدام یک دیکتاتور
باید بخندند یا گریه کنند.


پُست خیس


پُستِ خیس 


آدمیزاد است دیگر، گاهی بغض می کند. هرچه بغض بزرگتر باشد، اشک ها بی صدا تر می شوند. باران هم که بیاید دیگر بهتر. فقط کافی است سرش را پایین بیندازد. سرخی چشم هایش از بی خوابی و گریه ناپدید می شوند و پنهان ماندن اشک هایش را هم که می سپارد دست باران و سرخی بینی اش را دست سرما.
شانس که بیاورد، روی صندلی اتوبوس می افتد کنار پنجره. اسباب و اثاثیه اش را می گذارد روی زمین و زُل می زند به شیشه های گِلی اتوبوس و بی واهمه تر گریه می کند.

آدمیزاد است دیگر، گاهی دلش تاب نمی آورد. گاهی دلش بغض می کند. گاهی چشم هایش گریه می کنند.


فانتزی های ذهن من


ساعت 6 عصر، برج جهان نما


باور کن. نگاه که می کنم انگار قلعه ای را می بینم که پشت دیوارهای بزرگش پر از آدم، پر از سرباز  است و یک امپراطور که غمگین روی تختش نشسته است. خارج از تمام هیاهو ها و حرف ها و حدیث های پشت کله اش، این روزها، من انگار دارم به برج جهان نما، عادت می کنم. همیشه یکی از فانتزی های ذهنم، خانه ای، اتاقی و محل کاری با شیشه های بزرگ بوده است. شیشه هایی که بتوانم صبح، پرده اش را کنار بزنم، در سرما و گرما، دو لته اش را باز کنم و نفس عمیق بکشم. پنجره هایی که بتوانم از آن خیابان یا کوچه ای را نگاه کنم و البته در افق دیدم، طبیعتی باشد یا سیمان، هرچه باشد به دیدنش عادت کنم.

گرچه این اتاق کار، برای من موقتی است اما این روزها، همه اش را به شوق تاریکی و دیدن برج جهان نما و آن نورپردازی هایش سر می کنم. خنده دار است اما خب، آدمیزاد است و فانتزی های ذهنی اش. 

لذت دارد، پشت میز کارت نشسته باشی، صدای گم خیابان در بک گراند ذهنت باشد، یک دستت قلم بر روی کاغذ و دست دیگر یک ماگ پر از چای و سمت چپ، پنجره هایی بزرگ رو به خیابان، رو به قلعه جهان نما ...


پ.ن: یک دست جام باده و یک دست زلف یار / رقصی چنین میانه میدانم آرزوست


وبلاگ نویسی


آسمانِ آبی وبلاگ 


وبلاگ نویسی دنیای عجیبی دارد. خیلی ها، اولش که می آیند فکر می کنند باید از خاطرات و روزمرگی هایشان حتما بنویسند. بعضی های دیگر هم، گمان می کنند باید افشاگری کنند. خودشان را و رازهایشان را و دیگران را و رازهایشان را. بعضی ها هم نه، برای مخاطب خاص می نویسند. عده ای دیگر در هر شاخه ای که تحصیل کرده باشند و یا مورد علاقه شان باشد، تازه ترین ها را آپ دِیت می کنند. برخی هم عاشقانه هایشان را، عده ای غصه هایشان را و خلاصه هرکسی با موضوع خاصی وبلاگ نویسی اش را آغاز می کند.
بسیاری از همین آدما، در طول زمان، شوقشان کمتر می شود. راه و رسم نوشتن هایشان تغییر می کند و کیفیت و کمیت مطالبشان تغییر می کند. تغییرات اساسی و پناه می برند به شبکه های اجتماعی دیگر. همان جایی که می توانند فیلم های جالب و عکس های زیبایی را در کنار نوشته هایشان منتشر کنند و یا اینکه  کمتر از یک هفته 5 هزار دوست را مشترک پِیج هایشان کنند و یا سراغ فید خوان ها و کامنت ها و لایک زدن ها و لایک خورها می روند.
برای همین است که می گویم وبلاگ نویسی دنیای عجیبی دارد و آنکه در وانفسای گودر و توییتر و فیس بوک، همچنان وبلاگ می نویسد و به وبلاگش پایدار است، باز هم داستان عجیبی دارد.

خلاصه، این را برای آنهایی می گویم که درگودر اِسکُرول، در توییتر، توییت و در فیس بوک اِستَتوس هایشان را شِر می کنند، هرجای نِت که برویم، آسمان وبلاگ نویسی رنگ دیگری دارد. 


پ.ن: آسمان وبلاگتان، همیشه آبی بماند.