... فریاد
بوی دلهره دارد
بوی مسخره ی لجن...

بهارِ دوباره ی پاییز،
آشوبِ گرمِ آسفالت­ های خرداد،
یک تنِ خاکستریِ خلص،
شمارشِ نعشِ جا پاهای لگد کوب،
تو گوشم فریاد
بوی دلهره دارد

زرد و زرد و زرد مژه­ هام
رگبارِ اشک­ های نقره
روی چاک چاکِ باروت
پیرهن
نوش نوشِ خلاص
تو گوشم فریاد
بوی مسخره­ ی لجن می­ده ...

  از بلاگ احسان صفاپور