حکایت این روزهای من


حرف که می ماند، حل نمی شود، جذب نمی شود. میان هزار دلاشوب و تردید، هم می خورد. می شود معجونی که حتی وقتی می خندی، غل می زند درونت. می شود معجونی از درد و بغض و آشوب و همانطور می ماند و غل می زند ته وجودت. روزی می رسد که دیگر فراموشت شده حرف دلت چه بود اما می دانی یک چیزی توی دلت مانده؛ تیزاب. هی وقتی با خودت تنها می نشینی، هی وقتی همه چیز سخت تر و سخت تر می شود، هی وقتی دلتنگی، سردرگمی…دلت را ریش می کند
حرف را که دانه دانه، می گذارید کنج دلتان، آرامش را دیگر باید به خواب ببینید. بس که معجونش از درون، خرد خرد میخوردتان. وچقدر حرف هست که جایش فقط همان ته توهای دل است. چقدر حرف هست که برای نگفتن است. چقدر حرف هست که برای نگفتن هم که نباشد، نمی توان گفت؛ نمی توان گفت و از مهلکه جان سالم به در برد. بس که خانه ویران کن است. بس که نفس گیر است. نمی توان گفت و آرام شد. از آن حرف هایی دم می زنم که نمی خواهی هیچوقت خدا باورشان کنی، از آنها که می ترسی توی دلت هم برای خودت بگویی. که مبادا درست باشند، مبادا باورشان کنی. همین است که ترجیح می دهی تلنبارش کنی تا بشود همان معجون. بشود همان تیزاب. بشود همان خوره .
حرف که می ماند، یعنی دیگر تمام ...


پ.ن: وبلاگ پلان اول