متاسفم که حوصله آپ کردن ندارم ... گاهی یه تکست رو چند بار می نویسم و بعد خیلی ریلکس پاکش می کنم.بعد از توی بخش مدیریت خروج می کنم و می رم سر بقیه کارام ... مثه خیلی از اس ام اس ها و تلفن ها.

کسی یکم انگیزه اضافی نداره بم بده ؟ هیچ کس قصد نداره انگیزه من بشه ؟  

نیم نگاه

 

 پیشنهاد متفکرانه یک مسؤول، کارمندان همین طوری!

رییس شورای اسلامی شهر اصفهان که در جلسه ای پیرامون تخلف برخی کارمندان شهرداری وبرخورد بد آن ها با ارباب رجوع سخن می گفت، بیان داشت: به نظر من چنانچه قانون اجازه اخراج کارمندان متخلف را نمی دهد، نباید آن ها را به کار گرفت بلکه باید اجازه داد ، همین طور بروند در اتاقی بنشینند و به جایشان نیروی مناسب جایگزین کرد.

احتمالا این پیشنهاد وی به دلیل جلوگیری از سرایت ویروس فساد اداری در میان کارمندان سالم وبه منظور قرنتینه کردن کارمندان متخلف بود!

 

جلسات مردمی شهردار به جلسات اخاذی تبدیل شده بود!

شهردار اصفهان اعلام کرد: از آن جا که جلسات ملاقات مردمی با سوء استفاده برخی شهروندان همراه بود  وبه جلسات اخاذی آنان تبدیل شده بود، تعدا این جلسات از دوبار در هفته به یک روز در هفته کاهش یافت.

وی از این اتفاق به عنوان یکی از آسیب های در معرض مردم بودن یاد کرد و بیان داشت:برای این ملاقات ها تشکیل پرونده صورت گرفت تا یک فرد نتواند دو بار مراجعه کند.

 

منبع:ویژه نامه همشهری استان اصفهان - نفیسه قانیان

 

 

روزی یک تیم قایقرانی در ایران بود.

تیم ایران و ژاپن برای برگزاری مسابقات سالیانه به توافق رسیدند.هر تیم شامل هشت نفر بود.

هردو تیم برای رسیدن به بهترین نتیجه بشدت تلاش کرده بودند.در روز مسابقه،هر دو تیم در شرایط مساوی مسابقه را شروع کردند و تیم ژاپن با اختلاف یک مایل برنده شد.

حال و هوای تیم ایران خیلی سرد و بهت زذه بود.مدیریت ارشد تصمیم گرفت برنده مسابقات سال آینده باشد.به همین دلیل یک تیم تحلیل گر برای بررسی اوضاع و ارایه راهکار و راه حل مناسب به خدمت گرفت.

بعد از تحلیل های مختلف تیم تحلیل گر کشف کرد که ژاپنی ها هفت پاروزن و یک کاپیتان داشته اند.

در حالیکه تیم یران یک پاروزن و هفت کاپیتان داشته است.

با رسیدن به این نتیجه حیاتی مدیریت رویکرد حکیمانه دیگری را پیش گرفت:

آنها تیم مشاوری را برای ساختاردهی مجدد تیم ایران به خدمت گرفتند.

بعد از چند ماه تیم مشاوران به این نتیجه رسیدند که تیم ایران دارای کاپیتان های زیاد و پاروزن های کم بوده است.

بر اساس این تحلیل یک راه حل نیز ارائه شد."ساختار تیم ایران" باید تغییر کند.

در نتیجه باید چهار کاپیتان توی تیم داشته باشیم که توسط دو مدیر هدایت شوند.ضمنا به یک مدیر ارشد و یک پاروزن هم نیاز است.همچنین پیشنهاد شد که محیط کار پاروزن تیم تغییر کرده و به یک محیط رقابتی تبدیل شود.

سال ژاپنی ها با اختلاف دو مایل برنده شدند.

تیم ایرانی بلافاصله پاروزن تیم را بدلیل عدم کفایت و عملکرد نامناسب از کار برکنار کرد.

اما به مدیریت به خاطر انگیزه های زیادی که در فاز آماده سازی در تیم ایجاد کرده بود پاداش و امتیازات لازم پرداخت شد.

شرکت مشاور یک تحلیل دیگر ارایه کرئ که نشان می داد:

- استراتژی اتخاذ شده مناسب بوده

- انگیزه لازم داده شده

- اما ابزار مورد استفاده یابد بهبود پیدا کند.

در حال حاضر تیم ایران در حال طراحی یک قایق جدید است.

 

اینبار کمی فکر کن ...

 

مطلبی رو که راجع به پدیده Dust و خشکسالی در اصفهان رو  نوشتم گذاشتم توی بلاگ اما دیدم مطلب بلندیه و بلاگ رو زشت می کنه.برش داشتم.

می خوام یه حرفیو با یه مثال بگم.مثالش واقعیه هاا !!!

یکی از بستگان همکارم که مربی والیبال بوده کنار زمین بازی نشسته بود و بازی رو تماشا می کرد.یکی از بازیکن ها پس از دفع توپ،کنترلش رو از دست می ده و با دوتا آرنج خودش روی سر مربی فرود میاد.مربی که سردردش بعد از چند ساعت خوب می شه این ماجرا رو فراموش می کنه.چند ماه بعد سردرد های ناگهانی می گیره و تاری دید و ... میره دکتر.دکتر ازش می پرسه ضربه ای به سرت خورده؟می گه نه.خلاصه از این دکتر به اون دکتر.از چشم پزشک به اعصاب و روان.تا اینکه به تجویز یه دکتر می ره عکسبرداری از سرش.مشخص می شه که تمام این مشکلات از اون ضربه شروع شده و داره به جاهای باریک می کشه.خلاصه اینکه عملش می کنن و نجات پیدا می کنه.

تاحالا شده یه دفعه ای ناراحت بشی و بری توی خودت؟هرکی می گه چته؟می گی نمی دونم.اگه متولد بهمن باشی هم که بهت می گن جنی شدی.بعد از چند ساعت یا چند روز نرمال می شی.خوب.اندفه فکر کن ببین کی و کجا چی دیدی یا چی شنیدی یا چی خوندی که شاید توی اون لحظه خیلی ریلکس از کنارش گذشتی،یا حتی بش خندیدی و شاید واست کوچکترین ارزشی نداشته حتی اما اون حرف یا حرکت تاثیرشو گذاشته.درسته شاید توی ضمیر ناخودآگاهت رفته و حالا به قول فروید بعد از مدتی خودش رو به صورت ادا اطوار و یا لغزش های زبانی نشون می ده.

اگه آدمی مثه من باشی که خیلی دیر واکنش نشون می دی هم که دیگه وای به حالت...چون شاید گاهی هرگز نفهمی روزها ناراحتی و دلخوریت از چه جهتیه ...

من که می دونم حالا میای گیر میدی که فروید این مطلب رو راجع به محدودیت های جنسی گفته و نه ... درسته اما مسئله اینه که بالاترین دلیلی که حرف فروید رو رد کرد بحث جامعه و آسیب های ناشی از نظریاتش بود اما با تمام تفاسیری که از حرفاش شد من نمی تونم به قطع ردشون کنم. 

به هر حال اینبار کمی فکر کن.ضرر نمی کنی.

 

 

امروز اولین روز کاریم بود توی سال جدید.مثه خیلیا.صبح سردبیرم گفت چرا ۱۰ روز به عید مونده گذاشتیو رفتی؟شاکی بود.فقط گفتم به یه مسافرت نیاز داشتم.

رفتم جنوب.بازدید از مناطق جنگی.با مرکز ستاد گسترش وبلاگ های دینی.واسه تفریح و خنده و مسخره بازی.تیپ فکری و ظاهریمون با بچه های اردو خیلی فرق می کرد.شبا توی پادگان تا ۴ صبح می خندیدیم و صبح ساعت ۵ بیدار باش بودیم.جو نگرفتمون اما موقع برگشتن توی ماشین احساس دلتنگی داشتم.اینجا که رسیدم تازه فهمیدم دلتنگی یعنی چی.کاری به فلسفه جنگ و پیامد ها و بعضی چیزا توی این پست ندارم.فقط اینکه خاک پاکی داشت.اونقدر که روم نمی شد با کفش اونجا قدم بذارم.خاکش صادق و بی ریا بود.خاکش دروغ نمی گفت.خاکش عاشق بود.

از صبح کلی خبرای نوروزی رو پیگیری کردم.بیشتر روابط عمومیا نبودن و کسی  تلفنای دفتر روسا رو جواب نمی داد.تلفنای همراه یا خاموش یا ریجکت.جالب بود.

دیروز ۱۳ نحسی نه نحسی ۱۳ گرفتمون.همه مامانا با همه باباها دعوا کردن بجز ماماوبابای من.نه که بی اختلاف باشن.به زبون خودمونی آبروداری کردن.مامانم گفت جوونا پاشید و جو رو عوض کنید تا متشنج تر نشده.ما هم(غیر من)روی میز ضرب گرفتیم و ... آره.خلاصه کلاغه (استعاره از فامیل) با خوبی و خوشی به خونش رسید!!!

 

اینم دوتا داستان قشنگ با نتیجه گیری جالب از بلاگ بهروز جوانمرد:

۱- يه روز مسوول فروش، منشي دفتر و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم … منشي مي پره جلو و ميگه: « اول من، اول من!… من مي خوام که توي باهاماس باشم، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»… پوووف! منشي ناپديد ميشه… بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه… بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»
نتيجهء اخلاقي: هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه.


۲- يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش… راهبه سوار ميشه و راه ميفتن… چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه… راهبه ميگه: پدر روحاني، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه… چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده… راهبه باز ميگه: پدر
روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!… کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه… بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي مي رسي»
نتيجهء اخلاقي: اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدی.

 

اینم چنتا عکس از جنوب که خودم گرفتم اما با دوربین گوشی.بی کیفیت بی کیفیت :

 

خط خطی ...